تبلیغات
شراره عشق

شراره عشق

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یك شبی مجنون نمازش را شكست، بی وضو در كوچه ی لیلا

نشست

گفت:یا رب ! از چه خارم كرده ای؟ بر صلیب عشق دارم كرده ای

خسته ام زین عشق، دلخونم مكن من كه مجنونم تو مجنونم مكن!

مردِ این بازی دگر من نیستم این تو و لیلای تو، من نیستم!

گفت:<ای دیوانه لیلایت منم> در رگِ پنهان و پیدایت منم!

سال ها با جورلیلا ساختی من كنارت بودم و نشناختی......

 

 


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مردادماه سال 1389 ساعت 09:37 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

 

به یاد تو می نویسم ای یادگار تنهاییهایم . به عشقه تو می نویسم

ای معشوقه ی همیشگیم.بحاطر تو زندگی می کنم ای که تو تنها

خاطرات دلخوشی ام هستی.

بخاطر تو بدی ها ,سختی ها,ظلم ها و... را تحمل می کنم ای تنها 

آرامش دهنده ی روح و جانم.

ای کسی که روح و جانم از توست ای کسی که عشق درونم از

توست ای کسی که مرهم درد ها و رنج هایم تنها تو

هستی.............

حرف هایم را بشنو:

این بار هم می خواهم مثل گذشته صدایم را بشنوی , صدای خنده

هایم را نه صدای گریه هایم, نه صدای تنهایی هایم , نه صدای فریاذ

های شبانه ام

و نه صدای نا امیدی هایم.

تنها می خواهم صدای خنده هایم را بشنوی, می خواهم بدانی که

دیگر همانند گذشته نا امید نیستم, دیگر نمی خواهم همانند شراره

ای باشم که دیگران بسوزند.

آری, من نا امید نیستم, شوق زنده بودن و زندگی کردن, عاشق

بودن و عشق ورزیدن را در درونم احساس می کنم.

احساس می کنم که بار دیگر متولد شده ام , و تحولی تازه را

در وجود خود حس می کنم  .

 می دانم به اندازه ی من یا حتی بیشتر از من از این پیش آمد

خوشحالی.

می دانم حال به حدی رسیده ام که لایق عبادتت باشم.

می دانم که می دانی فقط تو را دوست دارم و تنها دلیل زنده بودنم

تویی.

شاید به همین دلیل است که حس می کنم هیچوقت و در هیچ

شرایطی تنهایم نمی گذاری حتی موقعی که در حال انجام دادن بزر

گترین گناه زندگیم بودم تنها تو بودی که خواستی باهر بهانه ای مرا

از انجام آن کار باز داری.

خداوندا از تو سپاس گذارم بابت احساسی که در درونم قرار دادی تا

وجود تو را باور کنم تا عشق و دوست داشتنت نسبت به خود را

لمس کنم تا.............................................

چیزی برای سپاسگذاری از مهربانی هایت ندارم دستانم خالی است

ولی اطمینان دارم که می توانم با تمام وجودم بگویم که

دوستت دارم

سارا


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خردادماه سال 1389 ساعت 11:19 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

سلاااااااااااااااااااااااام........ ,سلاااااااااااااااااااااااام ,سلااااااااااااااااااااااااااام     

خیلی دلم براتون تنگ شده بود......

خیلی از برگشتنم خوشحالم.....................

ممنونم از نظرای فوق العاده خصوصی تون, خیلی سوالای قشنگی

پرسیدید ,جوابایی هم که بهتون دادم با مشورت دیگران و مطالعات

خودم بود .امیدوارم دیگه براتون جای سوال نمونده باشه .

بازم ممنونم.

خیلی دوستون دارم            

.

.

.

.

.

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس      


نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خردادماه سال 1389 ساعت 10:10 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

سلاااااااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم که به من و وبلاگم

اهمیت

می دن و به من نظر میدن.

می خاستم بگم  خرداد امتحانام شروع میشه.

باور کنید محتاج دعا هاتون هستم. در واقع امدم تا ازتون خواهش کنم

که برام

دعا کنید.

آهای رفیق قدیمی از تو هم خواهش می کنم برام دعا کن   .

من بعد از امتحانا با کلی مطالب تازه ,   شایدم  مطالبی که دور از

غم  باشه

برمی گردم.

همتونو دوست دارم , حتما برام دعا کنید............

 

 

بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

 

 

 

خداحافظ.........................................

.

.

.

.

.

.

.

.

سارا

 

 


نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشتماه سال 1389 ساعت 05:10 ب.ظ توسط سارا |نظرات |

شاید خیلی هاتون این داستانو خونده باشید، ولی چون خیلی

قشنگ بود ، تو وبم آوردمش تا براتون تكرار شه ویادتون باشه كه به

خاطر عشق و دوست داشتن بایداز عزیز ترین چیزها گذشت.

 

 

یك دلارو هشتادوهفت سنت! تمام پولش همین بود و شصت سنت

آن را پول خردهایی تشكیل می داد كه ((دلا)) با چانه زدن با بقال و

قصاب و سبزی فروش جمع

كرده بود. فردا هم روز عید بود.

ظاهرا به جز اینكه روی نیمكت كهنه بیفتد و زار زار بگرید، چاره ی

دیگری نداشت. او به خوبی پی برده بود كه زندگی معجون درد آوری

است از لبخند های

زودگذرو انبوه غم و سیلاب اشك و زاری. دلا زاری اش تمام شد.

با خود فكر كرد فردا روز عید خواهد بود و من برای خرید هدیه ی جیم

(همسرش) فقط یك دلاروهشتادوهفت سنت دارم.

این نتیجه ی ماه ها پس اندازو پول صرفه جویی او بود.

ناگهان جلوی آینه آمد، رنگ از چهره اش پرید؛ به سرعت گیسوان

بلندش را كه تا زیر زانویش می رسید، به جلو سینه اش ریخت.

جیمز دو چیز داشت كه خودش و دلا به آن دو می بالیدند. یكی

ساعت جیبی طلایی بود كه از پدربزرگش به پدرش وپس از او به

جیم ارث رسیده بود. دیگری گیسوان

بلند دلا بود. گیسوان زیبای دلا چون آبشار طلایی رنگی می درخشید

و تقریبا شبیه دامنی تا زیر زانویش را پوشانیده بود. آن ها را ماهرانه

به روی سرش جمع كرد و

پس از مكث كوتاهی در مقابل آینه دو قطره اشك از روی گونه هایش

لغزید و با عجله از در خارج شد.

در مقابل آرایشگاه ایستاد؛ جمله ی ((همه رقم موی مصنوعی موجود

است)) در روی شیشه ی ویترین مغازه توجهش را جلب كرد. وارد

سالن شد و با پیرزن سفید

مویی روبه رو گشت و گفت: موی مرا می خرید؟ پیرزن جواب داد:

آری و با خون سردی گفت: ((بیست دلار)) چشمان دلا از خوشحالی

برقی زد. پس سراسیمه

گفت: ((حاضرم؛ عجله كنید.))

دلا همه ی مغازه هارا برای خرید هدیه ی جیم زیرپا گذاشت تا

عاقبت آن را یافت. زنجیری از طلای سفید وبسیار سنگین و ساده.

دلا به محض دیدن آن دریافت كه این زنجیر فقط لیاقت جیم او را دارد و

بس؛ زیرا چون خود او سنگین وگران بها بود.

جیم دیگر با داشتن چنین زنجیری همیشه جویای وقت خواهدبود،

چون گاهی اوقات به علت تسمه ی چرمی كهنه ای كه به جای

زنجیر به ساعتش بسته بود، یواشكی

به آن نگاه می كرد.

هنگامی كه دلا به خانه رسید به فكر چاره ای برای ته مانده ی

موهایش افتاد وشروع به درست كردن موهایش كرد. در آینه عكس

خودش راكه به مردان بیش از زنان

شباهت داشت نگاه كرد. با خود گفت((جیم مرا خواهد كشت. آخر

چه كار می توانستم بكنم؟! با یك دلارو هشتادوهفت سنت چه كاری

از دستم ساخته بود؟))

سر ساعت قهوه را درست كردو تابه را برای گرم شدن در فر

گذاشت.


صدای پای جیم را درپایین پلكان شنید و لحظه ای رنگ از چهره اش

پرید.در دل دعا می كرد: خدایا كاری كن كه از نظرش نیفتم و

همچنان زیبا به نظر بیایم.

طفلك جیم،22سال از سنش می گذشت و بار خانواده ای را به دوش

می كشید.

جیم با دیدن دلا مثل مجسمه خشك شد. چشمانش را به دلا دوخته

و با حالتی به دلا خیره شده بود كه دلا از بیان و پی بردن به احساس

درونی او عاجز شد وبه وحشت

افتاد! نه حالت خشم بود نه تعجب. نه سرزنش ونه هیچ یك از آن

حالاتی كه دلا خودش را برای برخورد با آن ها آماده كرده بود.

((جیم، عزیم مرا اینطوری نگاه نكن.موهایم را زدم وبرای خریدن

عیدی خوبی برای تو آنهارا فروختم،غصه نخور موهایم دوباره بلند

خواهد شد.))

جیم مثل اینكه هنوز هم به این حقیقت آشكار پی نبرده باشد، با

زحمت زیاد پرسید: موهایت را زدی؟

دلا جواب داد:آنهارا زدم و فروختم؛ آیا در هر صورت مرا مثل سابق

دوست نداری؟ من خودم هستم. همان دلای قدیمی تو.فقط موهایم

را زدم مگر اینطور نیست؟

جیم با كنجكاوی اطراف اتاق را گشت و باز هم احمقانه پرسید:((می

گویی موهایت را چیدی؟))

دلا گفت:((بی خود دنبالش نگرد، می گویم فروختم شب عید است،

عصبانی نشو))، شام را بكشم؟

جیم ناگهان به هوش آمد؛ بسته ای را از جیب پالتوبیرون آورد، بر روی

میز گذاشت و گفت: دلای عزیزم! بیخود درباره ی من اشتباه نكن!

هیچ یك از این چیزها نمی

تواند ذره ای از عشق و علاقه ی مرا نسبت به تو كم كند. اما اگر آن

بسته را باز كنی علت بهت اولیه ی مرا درك خواهی كرد.

دلا با سرعت نخ ها وكاغذ ها را پاره كرد و فریادی از خوشحالی

بركشید؛ سپس ماتمی گرفت و شیونی بر پا كرد كه جیم با تمام

قدرتش از عهده ی دلداری اش بر نمی

آمد.زیرا یك دسته شانه ای كه مدت ها داشتن آن ها ا آرزو كرده بود،

روی میز قرار داشت، شانه هایی در صدف لاك پشت با دوره های

جواهرنشان كه هر روز

لااقل یك دقیقه آنهارا در پشت ویترین مغازه می نگریست.

هرگز تصور نمی كرد روزی مالك آنها شود.ولی گیسوانی را كه

بایسی با آن زیور گرانبها می آراست، از دست داده بود. شانه ها را

به سینه ی خود چسبانید؛ سر را

بلند كرد و با چشمانی پر اشك و لبخندی گفت: جیم موهایم خیلی

زود بلند می شود.

جیم هنوز عیدی زیبایش را ندیده بود؛ دلا دستش را مشتاقانه جلو او

گرفت و مشتش را باز كرد. فلز گرانبها از انعكاس آتش درون او می

درخشید.

قشنگ نیست جیم؟ برای یافتنش تمام شهر را زیر پا كردم، حالا دیگر

روزی 100بار به ساعتت نگاه خواهی كرد؛ ساعتت را بده ببینم بهش

میاد یا نه؟

جیم دیگر نمی توانست سرپا بایستد. پس خود را به روی نیمكت

انداخت و خنده را سر داد؛ سپس رو به دلا كرد و گفت:

دلای عزیزم بیا عیدی هایمان را مدتی نگاه داریم. این ها بقدری زیبا

هستند كه بهتر است به این زودی مصرفشان نكنیم. من هم ساعتم

را فروختم و با پول آن شانه ها

را برای تو خریدم، حالا برو شام را بكش.


نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردینماه سال 1389 ساعت 05:40 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

خدایا !!

اینبار نیامده ام كه حسرت تخیلاتم را بخورم،

امده ام تا باتو دردودل كنم،

چون كسی را كه سنگه صبورم بود را از من گرفتی،

آه.................................

خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا وقتی دل سپردم این بلا بر سرم آمد؟؟؟؟

چرا وقتی عشق را آغاز كردم این بلا بر سرم آمد؟

چرا.......؟

 

.................................................

 

من به درد تنهایی دچار شده ام،

نسبت به انسان ها حس تنفر پیدا كرده ام،

با خود می نشینم وحسرت می خورم ،

از حسرت خوردن هم دیگر بیزار شده ام،

از خودم،

از زندگی،

از همه چیز و همه كس،

بیزارم.

امید زنده بودن و زنگی كردن می خواهم

مگر بدون امید می توان زنگی كرد؟؟

مگر بی هدف می توان زندگی كرد؟

 

.................................................

 

خدایا!!!!!!!

مگر نگفتی كه انسان جایزالخطاست؟؟؟؟؟؟//

من خطا كرده ام

من پشیمانم

چرا كسی حرفهایم را نمی فهمد؟

چرا اهل زمین آنقدر سنگدل شده اند؟

چرا نمی توانند یكدیگر را دوست بدارند

چرا نمی توانند یكدیگر را ببخشند؟؟؟؟؟؟؟

چرا..........؟

 

................................................

 

سال ،جدید شد،

ومن هیچ ذوقی ندارم

همه خوشحالند ولی من............

تنهایم نذار

فقط تو را دارم

می دانم مرا می فهمی

نمی خواهم دیگر تنها باشم،

خدایا كمكم كن

كمكم كن

كمكم كن

 

.............................................

 

می خواهم زندگی را از سر گیرم ولی نمی دانم چطور

چرا چیزی نمی دانم؟

چرا اینقدر چرا در ذهن دارم؟

چه كسی پاسخ گوی من است؟

چرا............؟

اصلا زندگی را نمی خواهم،

خدایا دنیا را نگه دار می خواهم پیاده شوم،

مرا نزد خود آر،

می خواهم تو را داشته باشم می خواهم تو را ببینم،

می خواهم فقط تو را دوست داشته باشم،

می خواهم فقط باتو باشم

آه .............

خدایا می شود؟

آیا این خواسته برآورده می شود؟

خدایا ایا این تنهایی به پایان می رسد؟

آیا می شود من همانند دیگران شاد باشم و بخندم؟

می شود......................؟

آیا می شود عشقم باز گردد...

 

.................................................

 

خدایا سرنوشتم را فقط خود می دانی......

من از تو هیچ نمی خواهم،

فقط

كمكم كن، كمكم كن.............................................

دوستت دارم با جان ودل

دوستت دارم.

فراموشم نكن.

سارا


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1388 ساعت 10:17 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

خدایا!

كاش میان صبح وصدابه دنیا می آمدم. میان اندوه و

رویا قدم می زدم و كلمه های سپید را برایت ردیف

می كردم ، كاش رودخانه ای بودم زلال و از بین دو

جنگل انبوه می گذشتم و سنگریزه ها و صدف ها را

به ساحل هدیه می دادم.

خدایا!

كاش آسمان و زمین به هم نزدیك می شدند. ابر

ها در خیابان ها راه می رفتند و دریا ها به آسمان

پر می كشیدند. كاش ماه در قلب كوچكم جای می

گرفت . كاش باران یك لحظه هم قطع نمی شد و

تو با هر قطره ی آن به زمین می آمدی. كاش همه

ی ایینه های جهان فقط شبیه تو بودند.

خدایا!

كاش همه چیز مثل آب و آرد مقدس بود. كاش آواز

عاشقانه ی مرا ساكنان سیارات دیگر هم می

شنیدند و گواهی می دادند كه چقدر تو را دوست

دارم. كاش بین من و تو این همه دیوار سنگی

نایستاده بود. كاش خارها در همسایگی گل سرخ

زندگی نمی كردند.

خدایا!

كاش یكی از عقربه های ساعت بودم و صبحگاهان

اعلام می كردم كه شب تمام شده است و پاره ای

خورشید در دست ساكنان زمین می گذاشتم.

كاش تا ابد در چمن ها راه می رفتم و درختان را

می شمردم و لكه های نورانی كوچك را بر منظومه

ی شمسی می دیدم و ستایش می كردم.

خدایا!

كاش صدایم در باران خیس می شد و روی حرف

هایم گل داوودی ومریم می رویید.

كاش مردم مرگ را شاعرانه می دیدند و با او احوال

پرسی می كردند. كاش كسی خود را پشت پرده

های شب پنهان نمی كرد. كاش دست های من و

عشق به هم می رسید.


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفندماه سال 1388 ساعت 12:25 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

 

دو رفیق كه یكی مجرد و دیگری متاهل بودند و با

كشتی مسافرت می كردند، به خاطر غرق شدن

كشتی درون آب افتادند و با سختی ومرارت زیاد ،

هركدام خود را به تكه پاره ای از چوبهای كشتی

رسانده و موقتا از مردن نجات پیدا كردند. اما چون

می دانستند به زودی یا درون آب فرو می روند و یا

خوراك كوسه ها می شوند تصمیم گرفتند با تمام

وجودشان از خدا بخواهند كمكی برایشان برسد .

سپس هردو در خلوت به دعا كردن پرداختند و...كه

ناگهان یك قایق بدون سرنشین بر روی دریا دیده

شد و یكی از مردها با سرعت خود را به قایق

رساند و بدون اینكه به دوستش فكر كند شروع به

پارو زدن كرد تا خود را به ساحل برساند، در همین

لحظه فرشته ای ظاهر شد و از مرد پرسید:‹‹چرا به

دوستت كمك نمی كنی تا او هم نجات پیدا كند ؟››

مرد پاسخ داد:‹‹وقتی خدا دعاهای مرا براورده

ساخت،معنی اش این است كه او لایق كمك خدا

نبوده...!››

فرشته گریست و گفت : اشتباه می كنی... چرا كه

اتفاقا خداوند دعای او را براورده ساخت، زیرا او در

حالی كه اشك می ریخت اینگونه دعا كرد:‹‹خدایا

رفیق من زن و بچه دارد، اگر من لایق نیستم لااقل

برای او كمك بفرست تابه خانواده اش برسد...!››


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفندماه سال 1388 ساعت 12:08 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

 

 

روزی مردی سنگتراش كه شغل خود را حقیر و

ناچیز می دانست ، از كنار منزل ثروتمندترین

تاجر شهر می گذشت.نگاهی به زندگی مرفه آن

مرد انداخت و گفت :

<ای كاش من هم بازرگانی ثروتمند بودم>

بلافاصله آرزوی مرد سنگتراش برآورده و از

ثروتمندترین تاجر شهر شد .

تا چند ماه خود را قویترین انسان می دانست،تا یك

روز حاكم شهر سربازانش را فرستاده و مقدار

زیادی پول به عنوان خراج از او

گرفت .سنگتراش با خود گفت:

<قدرتمند واقعی اوست،ای كاش حاكم بودم.>

ثانیه ای بعد او حاكم سراسر كشور بود و همه

مردم به او احترام می گذاشتند.مدتی خود را قوی

ترین می دانست،تا یك روز وسط ظهر كه سوار

بر تخت روان بود و نور خورشید چشمش را می

زد و نمی توانست مانع تابش آن شود ،گفت:

<خورشید قوی ترین است كه حتی حاكم را نیز

درمانده و مستاصل می كند ،ای كاش خورشید

بودم>

این آرزوی سنگتراش نیز فورا برآورده شد ، اما

وقتی دید یك تكه ابر می تواند جلو خورشید را

بگیرد ، آرزوی دیگری كرد و تبدیل به ابر

شد .ساعتی بعد كه دید دارد آب می شود ، آرزو

كرد موجی سهمگین شود كه باز هم آرزویش

برآورده شد و به هركجا كه دوست داشت می

رفت ،تا اینكه با صخره ای محكم برخورد كرد و

متلاشی شد، با خود گفت:<صخره از همه چیز و

همه كس قوی تر است>

بلا فاصله نیز تبدیل به صخره شد و كاملا

خوشحال بود و...كه ناگهان ضربه ای به او وارد

شد و دردش گرفت ،به پایین كه نگاه كرد تازه

فهمید قوی ترین كیست ؛

چند دقیقه بعد صخره بزرگ توسط یك سنگتراش

شكسته و خرد شد!!


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفندماه سال 1388 ساعت 08:51 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 همه ی فرشته ها تصمیم گرفتند دیگر كاری با آن گنجشك نداشته

باشند،اما خداوند به آنها فرمود : <حق چنین كاری را ندارید...>

فرشته ها به خداوند عرض كردند ;<آخر آن گنجشك ناتوان و كوچك

به همه گفته با شما قهر است!> خداوند فرمود : <نگران نباشید...او

جزمن كسی را ندارد تا درد دلهایش را بشنود...بالاخره آشتی خواهد

كرد...> چند روزی گذشت تا سرانجام همان اتفاق رخ داد ; گنجشك

سرش را بلند كرد و روبه آسمان گفت : <خدایا می دانی چرا با تو

قهرم؟ به این خاطر كه با آن طوفان بی موقع خانه مرا خراب و جوجه

های تازه متولد شده ام را دربه در كردی... چرا با من این كاررا كردی

خدایا؟> خداوند فرمود : <همان لحظه كه تو داشتی به جوجه هایت

غذا می دادی،یك مار روی درخت داشت بالا می آمد تا جوجه هایت

را ببلعد...من به باد دستور دادم طوفان به پا كند تا آن مار از روی

درخت پایین بیفتد،خانه تو خراب شد،اما در عوض جوجه هایت سالم

ماندند... .>


نوشته شده در شنبه هفدهم بهمنماه سال 1388 ساعت 04:14 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

1- وقتی زندگی صد دلیل برای گریه كردن به تو می دهد, توهزار

دلیل برای خندیدن به او نشان بده!

 

2- التماس به خدا شجاعت است,اگر برآورده شود,رحمت است و

اگر برآورده نشود حكمت.

 

3- آنان كه گذشته را به خاطر نمی آورند مجبور به تكرار آن هستند!

 

4- همه می خواهند بشریّت را عوض كنند،دریغا كه هیچكس در این

اندیشه نیست كه خود را عوض كند!

 

5- درباره ی آدم ها از سؤالاتی كه می پرسند قضاوت كن نه از جواب

هایی كه می دهند!

 

6- آن كه پریدن نمیداند نباید بر پرتگاه آشیانه بسازد!

 

7- بد اندیش همیشه،كارش گره می خورد!

 

8- خودخواه،تجربه ی سخت تنهایی را پیش رو دارد!

 

9- ناتوان ترین آدمیان،آنانی هستند كه نیروی بدنی خویش را به رخ

دیگران می كشند!

 

10- آزادی حقیقی آن نیست كه هرچه میل داریم انجام بدهیم، بلكه

آن است كه آن چرا كه حق داریم انجام دهیم!

 

11- آن كه می تواند،انجام می دهد،آن كه نمی تواند انتقاد می كند!

 

12- آدم بی فضیلت و بی هنر را ستودن چنان است كه به او دشنام

دهند!

 

13- آدم خشمگین نمی تواند حقیقت را بگوید!

 

14- انسان به درستی همان می شود كه به آن فكر می كند!

 

15- آتش خشم را با آب سكوت خاموش كن!

 

16- اطرافیان ما چه بخواهیم و یا نخواهیم بر اندیشه های ما اثر

خواهند گذاشت!


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذرماه سال 1388 ساعت 06:37 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

پیرمرد درحالی كه عینكش را روی صورتش جا به جا می كردبه طرف

پسر جوانی كه قصد داشت به آن سوی خیابان برود,رفت و گفت :<

پسرم میشه كمكم كنی ومنو با خودت ببری اون طرف خیابون؟>

 

جوان با شنیدن این حرف خوشحال شد و گفت:<البته كه

میشه .دستتونو بدین به من< و بعدپیرمرد به همراه پسر جوان وارد

خیابان شدند ,پسرجوان با هر قدمی كه برمی داشت,عصایش را در

هوا تكان می داد و با این كارش باعث توقف ماشین ها می

شد.وقتی پیرمرد و جوان به آن طرف خیابان رسیدند, پیرمرد

گفت:>خیلی ممنون پسرم كه كمكم كردی, فقط یك سوال ازت دارم,

تو به این جوونی چرا عصا دستت می گیری.مگه خدای نكرده

مشكلی داری؟>پسرجوان لبخندی زد و گفت:< فقط یك مشكل

كوچولو, من نابینا هستم.>


نوشته شده در شنبه هفتم آذرماه سال 1388 ساعت 09:22 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

می خواهم دلتنگی هایم رابه دست قاصدك ها بسپارم,می

دانم آنها

به سوی تو می آیند تا حدیث عشق را برایشان زمزمه

كنی .می

خواهم قصه هایم را در گوش آسمان نجوا كنم ,هر چند می

دانم

دل آسمان خواهد گرفت و گواهش اشك های پاك ابرها

خواهد

بود .می خواهم به كنارم بیایی ,هرچند لحظه ای كوتاه,تا با

چشم

های بارانی ام به استقبالت بیایم و تو از چشم هایم حرف

های

ناگفته دلم را بخوانی...


نوشته شده در شنبه هفتم آذرماه سال 1388 ساعت 09:09 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

 

 

 

 

 

 

خدایا چقدر حرف زدن با تو خوب است,چه ساكت و صبور به

درد دل من گوش میدهی,چه ساده اشاره می كنی پیشتر

بیایم واندوه ورنج هزاران سال تنهایی ام رابا تو بگویم.

 

وقتی به رشته های نقره ای باران اویزان می شوم تا خودم

را به اسمان هفتم تو برسانم مرا به فرشتگان نشان می

دهی ومی گویی این است تفاوت ادمیان با شما!

 

خدایا چقدر حرف زدن با تو زیباست.چگونه گردو خاك رااز

سروروی كلماتم پاك كنم تالایق توبشوند؟

 

كجا و در چه زاویه ای بنشینم تا گناهان فراوانم را نبینی؟

 

چگونه گیسوان تو را شانه كنم تا ساكنان عرش مات و مبهوت

بمانند؟

 

چه دسته گلی برایت بیاورم تا بوی ان بهشتیان را مست كند؟

 

با چه رویی چمدان فرسوده ام را بگشایم وتحفه های ناقابلم

راتقدیمت كنم؟

 

خدایا تو مرا بهتر از خودم میشناسی و نشانی تك تك سلول

های تاریكم رامی دانی.تو مرابیشتراز خودم دوست

داری .هربار كه می خواهم با تو گفتوگو كنم,اولین حرف راتو

بر زبانم می گذاری.هرروز صبح این تویی كه مهربانانه از

كوچه ما می گذری و استكانم راپر از خورشیدمی كنی.

 

خدایا,مرا ببخش كه دهانم بوی عشق نمی دهد.مرا ببخش

كه هنوز بندكفشهایم را نبسته ام ونردبان شكسته ام را تعمیر

نكرده ام.مرا ببخش كه مشق هایم راننوشته ام وروز و شب

را گم كرده ام.مرا ببخش كه برای یك بار هم كه شده تورا

نبوسیده ام.

 

خدایا كاش دیروز انقدردر باران صدایت می زدم تابالاخره تورا

میدیدم.

 

كاش از كنار تو تكان نمی خوردم.

 

كاش دل به شیطان نمی سپردم,كاش هزاران سال قبل,پیش

از ان كه زنده شوم, در میان دستان گرم و نورانی تو می

مردم.


نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388 ساعت 11:58 ب.ظ توسط سارا |سایه دوست |

پسرك نوجوان 13ساله ای كه عاشق جودو بود یك روز كنار پدرش داخل ماشین نشسته

بود یك روز كه كنار پدرش

داخل ماشین نشسته بود به علت تصادف دست چپش را از دست داد.پس از چند ماه پدر

كه می دید پسرش در

حسرت جودو كار شدن دچار افسردگی شده او را به یك استاد بی نظیر فن جودو سپرد

و گفت:<استاد همین كه

او به آینده دلخوش باشد كافیه...> اما استاد سر تكان داد و گفت :

<نه...او یقینا قهرمان خواهد شد!>

پدر حرف مربی فرزندش را یك شوخی فرض كرد و... اما استاد كارش را شروع كرد.

او ابتدا به مدت هشت ماه فقط روی بدن سازی شاگرد نوجوانش كار كرد سپس به

فاصله دو ماه مانده تا مسابقات

نوجوانان ایالتی تنها یك فن را به شاگردش آموخت اما خوب آموخت!

به این ترتیب پسرك نه تنها قهرمان ایالت كه چند ماه بعد قهرمان كشور نیز شد ...!

پس از پایان مسابقه پدر در حضور فرزندش از استاد راز این قهرمانی را پرسید و او

گفت :

<دلیل پیروزی او این بود كه اولا به همان یك فن به خوبی مسلط بود.ثانیا می دانست كه

اگر با همان فن به نتیجه

نرسد شكست می خورد.ثالثا تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن گرفتن دست چپ

او توسط حریف بود در

حالی كه او دست چپ نداشت ...!

استاد سپس شاگردش را نوازش كرد و گفت:<یاد بگیر كه در زندگی از نقاط ضعف

خود به عنوان نقاط قوت

استفاده كنی.>


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریورماه سال 1388 ساعت 11:37 ق.ظ توسط سارا |سایه ی دوست |

عشق یعنی وقف کردن ، بخشیدن و ایثار کردن . عاشق واقعی بخشنده است بی انکه در

مقابل عشق بی

پایانش چیزی طلب کند .

معنای عشق از نظر روانشناسان:

امروزه بیشتر روانشناسان معتقدند عشق ، واکنشی اموختنی و احساسی فراگرفتنی ا

ست . یعنی هر ادمی

عشق را با توجه به اموخته ها، باورها، شرطی ها و محدودیت هایش می شناسد و

سپس تجربه می کند.

بنابراین محیط رشد ادمی تاثیر عمیقی بر عشق ورزی اش دارد . انسانهای سراسر

جهان با عشق یکسان برخورد

نمی کنند . اما همه بر این باورند که اگر دوست داشتن شدت یابد به مرحله عشق می

رسد

معنای عشق از نظر خودم:

عشق ابتدا نهال کوچکی است که به مرور زمان بارور  می شود و عامل باروری مهر

بی چشم داشت  و از خود

مایه گذاشتن شخص عاشق است.

انسان سلطه جو یی که با پرخاشگری و ستیزه جویی با دیگران برخورد می کند و فقط

در فکر به دست اوردن است

، هیچ گاه نمی تواند عاشق خوبی باشد . عاشق واقعی هیچ نقصی در معشوق نمی بیند .

او در فکر تغییر

معشوق نیست و نمی کوشد او را به رنگ خود دراورد . معشوق همه ی خوبی و پاکی

است . او از دل محبوبش

خبر دارد و می داند تغییر منش چقدر برایش سخت است .اصولا برای هر انسانی

مشکل است دیگر خودش ن

باشد ، بنابراین عاشق واقعی معشوق را همانگونه که هست قبول می کند . به طور

طبیعی هر انسانی از نقصی

 ضعف دلبندش رنج می برد با وجود این لازمه عشق ابدی ،گذشت و بردباری است.


نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریورماه سال 1388 ساعت 10:51 ق.ظ توسط سارا |سایه ی دوست |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مردادماه سال 1388 ساعت 10:36 ق.ظ توسط سارا |سایه ی دوست |

 1- بزرگترین گناه آن است که به کسی که تو را راستگو می داند ،دروغ بگویی!

2- دریای طوفانی ناخدایی لایق می سازد، پس همیشه ممنون لحظه های سخت زندگی

باش!

3- دیگران بودن بس است کاش می شد خودمان باشیم!

4- قلب با دهان نسبت معکوس دارد آن ها که قلب هایی بازتر و وسیع تر دارند، دهان

هایی بسته تر دارند!

5- دنیا همواره جای زجر کشیدن نیست اما هرگز وادی پر از آرامشی هم برای انسان ها

نخواهد بود.

6- در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش علف هرز و گل سرخ یکی است!

7- غم با کسی گوی که از تو کم تواند کرد.


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مردادماه سال 1388 ساعت 09:57 ق.ظ توسط سارا |سایه ی دوست |

 

با تو هستم !

صدای باران را می شنوی؟!

دانه های آن را لمس می کنی ؟!

سرت را بالا بگیر بگذار روی آبی ات در فیروزه ی  بی کران

آسمان به پرواز در آید

ترنم باران را با تمام وجود احساس کن

تا باور کنی تنها نیستی!!!!!!!!!


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مردادماه سال 1388 ساعت 09:04 ق.ظ توسط سارا |سایه دوست |

sharareye-eshgh.mihanblog.com

خدا عظیم نیست،او عظمت است.خدامهربان نیست،او مهربانی

است.خدا عاشق نیست،او عشق

است واین عظمت ومهربانی توسط ما حضور می یابد؛ 

وقتی دست ناتوانی را می گیریم ویاباعشقی خالصانه به حرف

های انسانی تنهاو درمانده گوش می

سپاریم و گره از کار کسی می گشاییم.

جهان درانتظارظهورهمه ی ماست.کارخداخلق انسان بودورسالت

انسان تجلّی خداوند برزمین.

انسان نردبانی است که از طریقه آن،خداونداز فراز آسمان در

زمین تجلّی می یابد.

ما عظیم تراز آن هستیم که می پنداریم.


نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مردادماه سال 1388 ساعت 06:07 ب.ظ توسط سارا |سایه ی دوست |